خانه > مقاله > پیر سیاست با عزت رفت

پیر سیاست با عزت رفت

موهای پرپشت سفیدش به آن چهره باوقار و آن چشمان درشت و نافذ می آمد و تصویری از صبوری شکوه مند یک مرد را متجلی می کرد. مردی که موهایش را در کوره مبارزه سفید کرده بود و عصایی که این سالهای آخر در دست داشت تاوانی بود که برای عصیانی طولانی علیه استبداد می پرداخت. آن چشمان لبریز از درد امروز(سه شنبه) در بیمارستان مدرس تهران بسته شد و پارچه ای سپید به پهنای صورتش کشیدند تا برای همیشه از پهنه دنیایی پر از تباهی و رنج رها شود. «عزت الله سحابی» پیرمرد نیک نام روزگار ما در 81 سالگی با دنیا وداع کرد و تا واپسین دم زندگی یک سخن بر زبانش جاری بود: ایران

دوران جوانی؛ در مکتب پدر

تربیت در مکتب مردی چون «یدالله سحابی» که از سرآمدان سیاست اخلاقی در ایران معاصر است از فرزند او عزت الله ، مردی آبدیده برای مبارزه ساخت. او در یک خانواده مذهبی ولی آشنا با دنیای مدرن بزرگ شد. پدرش بزرگترین استاد زندگی اش بود و او درست همان راهی را رفت که از پدر آموخته بود و به همان رنج ها گرفتارآمد که روزگاری نه چندان دور گریبان پدر را گرفته بود. سیاست عملی برای عزت الله سحابی در روزهای پر التهاب دولت دکتر مصدق معنا پیدا کرد اما دیری نپایید که تیغ کودتا سر دولت را برید و دوستداران آن را به دردسرها انداخت. مبارزه درست در همین نقطه بود که معنا می یافت. او که در آن زمان دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه تهران بود در کمیته دانشگاه «نهضت مقاومت ملي» فعال شد و مسووليت توزيع نشريات نهضت، از جمله اعلاميه ها و روزنامه «راه مصدق» را برعهده گرفت. دیری نپایید که » راه مصدق» را در چاپخانه توقیف کردند و او نیز به جرم توزیع آن به زندان گرفتار شد. این نخستین تجربه زندان بود برای مردی که در سرگذشتش 15 سال زندگی پشت میله ها مقدر شده بود. سحابی پس از آزادی از اولین دوران زندان، بار ديگر فعاليت هاي خود را در نهضت مقاومت ملي و در کميته انتشارات و تبليغات آن – به رياست مهندس مهدی بازرگان – پي گرفت. این بار هم اما باید با تحمل سلولهای سرد و بازجوهای سنگدل تاوان پس می داد. او در بازجویی ها مسوولیت انتشار روزنامه های نهضت را به عهده گرفت تا نشان دهد از مبارزه شانه خالی نمی کند. در سالهای بعد، سایه کودتا بر سر همه مبارزان سیاسی چنان سنگینی می کرد که جز سکوت کاری از کسی برنمی آمد. باید 8 سال از مرداد منحوس کودتا می گذشت تا مبارزان نفسی تازه کنند. اردیبشت 1340 آغاز این دوران تازه بود. به دنبال تاسيس نهضت آزادي ايران، نام عزت الله سحابی در کنار پدرش، آيت الله طالقاني، مهندس بازرگان و ديگر همفکران، به عنوان عضو شوراي مرکزي این جمعيت ثبت شد اما چهار ماه از فعاليت نهضت آزادي نگذشته بود که همه موسسان آن دستگیر شدند. سحابی در تنگنایی که حکومت برای او و هم رزمانش به وجود آورده بود ذره ای از اعتقادش برای مبارزه با دیکتاتوری عقب ننشست. او در دادگاه تجدید نظر رسیدگی به اتهام هایش درباره توزیع نشریات هوادار نهضت ملی در سال 1343 با بی پروایی خطاب به قاضی گفت: «مگر رژيم مشروطيت در يک فرد، خلاصه و جمع مي شود؟ اگر چنين است، ديگر دموکراسي و حکومت مردم معني ندارد.» گوش حکومت پهلوی بدهکار این حرفها نبود. یکسال بعد برای این که سحابی را از ادامه دادن راهش منصرف کنند زندان را بر او مضاعف کردند و با تبعیدش به زندان برازجان گمان بردند که دیگر در او رمقی برای مبارزه نمی ماند. این هم وهم و خیالی بیش نبود. سحابی مرد دست شستن و گوشه نشستن نبود. بیرون که آمد درنگ نکرد تا که باز در سال 1350 گرفتار زندان شد و این بار هم از اوین به زندان قزل قلعه و از قزل قلعه به زندان قصر و از آنجا به زندان عادل آباد شیراز فرستاده شد به این خیال خام که شور مبارزه در او فروکش کند و باز نشد آنچه حکومت دیکتاتوری به آن دلخوش بود.
بارقه های امید در کوران انقلاب

روزهای انقلاب برای مردی که بزرگترین آرزویش رها شدن وطن از بند استبداد بود طنین خوش آهنگی داشت. او در دل فریادهای انقلابی، زاده شدن شکوفه های آزادی را می دید و دلخوش به فردایی بود که در آن، ایران بازیچه دست خودکامگان نباشد. سحابی همراه با جریان انقلاب به پیش آمد و در بحبوحه پیروزی به عضويت شوراي انقلاب منصوب شد. پس از آن ریاست سازمان برنامه و بودجه را در اختیار گرفت تا برای کشوری که در شرایط جدید سخت نیازمند برنامه ریزی بود چاره ای بیاندیشد اما عمر این ریاست هم کوتاه بود. سحابی پس از کنار رفتن از ریاست این سازمان تصمیم گرفت در جایگاه نمایندگی مردم از حقوق آنان دفاع کند. او در نخستین دوره مجلس شورای اسلامی کاندیدا شد و توانست اقبال شهروندان پایتخت را برای وکالتشان به دست آورد. چهار سال نمایندگی مجلس، تجربه هایی گرانسنگ برای سحابی به همراه داشت اما سیطره تدریجی محافظه کاران بر ساخت قدرت در جمهوری اسلامی عرصه را برای فعالیت مردانی چون او غیرممکن می ساخت. سحابی پس از پایان دوران نمایندگی تصمیم گرفت به ديده باني آزادي و حقوق اساسي شهروندان بپردازد و در مقام يک روشنفکر و فعال سياسي، با بينشي انتقادي، به نقد رويکردها و مواضع و رفتارهاي حکومت اقدام کند. او در همین دوران به دلیل اختلاف درباره نگرش های اقتصادی از نهضت آزادی ایران جدا شد و جریان ملی-مذهبی ها را پایه گذاشت و خود در مقام هدایت آن برآمد. شالوده فکری این گفتمان اعتقاد به فرهنگ ملی،اعتقاد به حاکمیت ملی،اعتقاد به منافع ملی و اعتقاد به مذهب معنا گرای اخلاقی و رهایی بخش بود. مفاهیمی که همگی از جانب گفتمان تمامیت خواه و ایدئولوژی متصلب حاکم نفی و طرد می شدند. موضوع فقط طرد گفتمان نبود بلکه اساسا به گفتمان های رقیب امکان طرح داده نمی شد و حکومت در مسیر قهقرایی اش به سمت دیکتاتوری روز به روز برای تحمل انتقاد بی تاب تر می شد . در واپسین سال از دهه 60 بود که سحابی بابت انتقادهایش به 6 ماه حبس گرفتار شد. این نخستین تجربه زندان برای او در جمهوری اسلامی بود. تجربه ای که بعدها بارها و بارها تکرار شد و تا آستانه درگذشت اش هم ادامه داشت. او پس از آزادی از نخستین دوران زندان دست به کار تاسیس نشریه ای شد تا اندیشه ای را که دهه ها برای آن هزینه داده بود این گونه به گوش مخاطبانش برساند. نشریه ای که نام آن بازتاب دهنده دغدغه تمام سالهای عمرش بود. » ایران فردا» از خرداد 1371 زاده شد و سحابی در سرمقاله شماره اول آن در نقد سیاست های دولت هاشمی برای بازسازی ویرانی های جنگ نوشت:» استقلال ملي، آزادي و عدالت اجتماعي، بايستي مضمون هر سياست بازسازي را تشکيل دهد.» سحابی 4 سال بعد خود را کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری کرد تا فرصتی برای طرح دغدغه هایش در سطحی وسیع تر بیابد. از پیش معلوم بود که حکومت او را برای رقابت در صحنه قدرت تایید نخواهد کرد. وی خود گفته بود که تصمیمش به کاندیداتوری صرفا تلاشی برای گفتگو در حوزه عمومی با شهروندان است. با این حال زمانی از رد صلاحیت وی نگذشته بود که حکومت ضربه شستی دیگر به وی نشان داد. در بهمن ماه 1376 دادگاهی برای بررسی اتهام های نشریه ایران فردا تشکیل شد و این نشریه را مخل امنیت ملی دانستند. او در دادگاه ایران فردا گفت :» ما مدعي هستيم که مطبوعات جايگاه تضارب آراست… ما بارها محکوميت داشته ايم و زندان رفته ايم؛ الان هم اگر مي خواهيد، ما را اعدام کنيد، مجله مان را ببنديد؛ هر طور که مي خواهيد، ما آماده ايم. اما ما ايران فردا را به اين نيت منتشر کرديم که يک سري حرف هاي اساسي بزنيم و بگوييم راه صلاح و نجات مملکت کدام است…» دادگاه در نهایت مانع از انتشار ایران فردا نشد اما سه سال بعد در اردیبهشت 1379 این نشریه هم همچون ده ها نشریه دیگر قربانی توقیف فله ای شد و از انتشار بازماند. سحابی تنها چند ماه پس از توقیف ایران فردا یعنی در پاییز 1379 بازداشت شد و این بازداشت تا زمان درگذشت پدرش در سال 1381 ادامه یافت. او پس از آزادی از زندان با نگارش رنج نامه ای تحت نام » مرا اعدام کنید و دست از سرم بردارید » خطاب به حکومت گفت:» بنده آماده رفتن به زندان به هر كجا و هر مدت مي‌باشم وليكن چون قطع دارم، كه در زندان هم آقايان دست از سر من برنخواهند داشت طالب مرگ و اعدام مي‌باشم. بنابراين خواهشم اين است كه اگر مرا فردی مضر به حال كشور و ملت و اسلام و انقلاب مي‌دانيد، با اعدام من خود و كشور را از شر بنده رها كنيد…» سحابی پس از این گوشزد دوباره دست به کار شد و در سال 1383 به تدوين جزوه ای تحت عنوان «اصول بنيادي ملي» و انتشار آن همت گمارد و در آن تاکید کرد که «هيچ فرد يا گروه و مرجعيت خاصي، حق ندارد آزادي بيان و انديشه را محدود کند… محدوديت و کنترل آزادي هاي دموکراتيک، نه توسط زور و سرکوب از سوي قدرت سياسي بايد اعمال شود و نه توسط حزب حاکم متمرکز … بدون آزادي، نه امر به معروف ممکن است و نه نقد و چالشي صورت مي گيرد، بنابراين اصلاح و ترقي و توسعه نيز در کار نخواهد بود…» او هر چه بیشتر از سوی حکومت مجازات می شد از سوی جامعه مدنی ارج و قرب یافت. برای نسل تازه مبارزان ضد دیکتاتوری او به سمبلی از پایمردی و ایستادگی تبدیل شد. سمبلی از صبوری و شانه خالی نکردن از مسوولیت اجتماعی حتی در سخت ترین شرایط ممکن. انجمن دفاع از آزادی مطبوعات به پاسداشت رشادت های او در سال 1386 جایزه قلم زرین را به وی تقدیم کرد و حلقه ای از گل به گردنش آویختند. این تنها مراسم تکریم  از او در نیم قرن مبارزه اش بود.

عصا زنان همپای نسل تازه

قیام میلیونی شهروندان علیه تقلب در انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 قلب پیرمرد را امیدوارتر ساخت. او با عصای قهوه ای اش همراه نسل سبزی شد که خواهان بازیابی رای خود و احقاق حق خود بودند. سحابی پرشور و استوار از ایران فردا سخن گفت و از امیدش به آینده ای که این نسل تازه رقم خواهند زد. او معتقد بود که » حکومت مذهبی به شکست رسیده است و مردم خواستار جدایی دین از سیاست هستند.» باور داشت که جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر به سوی انزوا پیش می رود و حکومت دست کسانی است که » تنها به حفظ امروزه قدرت می اندیشند و توجهی به فردایی که از پس امروز است، ندارند.» سحابی با این حال دلنگرانی هایش از رادیکال شدن حرکت جنبش سبز را کتمان نکرد. در دی ماه 1388 زمانی که جنبش سبز در اوج خشم ناشی از سرکوب خونین تظاهرات عاشورا بود، سحابی با نگارش نامه ای از شهروندان خواست بر احساسات، روحیات و دغدغه‌های فردی‌شان به خاطر خدا و مردم، غلبه کرده و آنها را به نفع یک حرکت منطقی و تدریجی کنترل کنند. او در این نامه گفته بود:»جوانان عزیز میهنم، با همه حقی که در عصبانی و احساساتی شدن در زیر فشارها و سرکوب‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها دارند، به خاطر نسل خودشان و آینده مردم و مملکت‌شان باید برخوردهای ولو واکنشی و احساسات پاک‌شان را کنترل کنند و درس‌های تاریخ پرفراز و نشیب و مملو از درد و رنج و هزینه‌های بسیار ایران عزیز را آویزه گوش‌شان نمایند و الا صداقت و شجاعت ستودنی و قابل احترام‌شان برای دستیابی به آزادی و عدالت کافی نیست.» این سخن عصاره تجربه ای بود که نیم قرن مبارزه علیه دیکتاتوری برای سحابی به همراه آورده بود. او تا آخرین روز گفت که دلنگران ایران است. دل نگران تمامیت ارضی و آینده آن و دلنگران نسلی که می خواهند شاهد آزادی را در آغوش بکشند. سحابی معتقد بود که «چه برای حفظ ایران و چه برای جمهوری اسلامی برکناری احمدی‌نژاد به علت تخریب‌ها و عدم کفایت‌هایش، امری حیاتی و مهم است. او به حکومت هشدار می داد :» مردمی که نارضایتی‌هایی داشته باشند و فرصت نکنند دردشان، خواستشان یا نقدشان را بگویند به طور طبیعی در آینده این دردها به طور فورانی سر باز می‌کند.» به آنها می گفت » جدا از مصلحت ایران و ایرانیان، برای مصلحت خود حاکمیت هم بهتر است بگذارند نقدها مطرح شود … اگر این فضای گفتگو، درد دل، نقد یا حتی اعتراض بسته شود، جدا از ایران خطرات زیادی برای خود حاکمیت هم دارد.» حکومت نه تنها چشم بر این هشدارهای از سر درد بست بلکه او را در 80 سالگی به دادسرای اوین احضار کردند و با اصرار خواستند که دست از همراهی جنبش سبز بشوید و کناره گیرد. آنها انگار داستان پیرمرد را نخوانده بودند. برای او این تهدیدها و تشرها تکراری و عبث بود. حتی به حبس کشاندن دخترش «هاله سحابی» هم نتوانست پیرمرد را از راهی که نیم قرن بر آن پای فشرده، بازدارد. او آخرین روزها را در بیمارستان گذراند. رنج دوران بر چهره پرابهتش مشهود بود. با چشم های بسته در حالت کما هم آن چهره رد استقامت و صبوری بر خود داشت. چشمانی که حالا برای همیشه بسته شده اند و هزاران هزار چشم دیگر را به اشک نشانده اند.

اسطوره سیاست ورزی اخلاقی برای همیشه رفته است و مردمی برای او داغدارند که از پس این روزهای مسموم و کشنده فردایی سبز را به انتظار نشسته اند. آنها آرمان سحابی را پاس خواهند داشت.

از:   سپهر سعادت

Advertisements
  1. ابراهیم
    2 ژوئن 2011 در 12:59 ق.ظ.

    حال که فرزند مبارز دکتر سحابی نیز در روز روشن و جلوی
    چشمان هزاران نفر بدست حلادان رژیم ولایت فقیه به شهادت رسید ضمن عرض تسلیت به خانواده ایشان فریاد بر آوریم ننک و نفرین ابدی به سران رژیم و در راس آن خامنه ای قاتل

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: