خانه > مقاله > سکوتِ خانواده یوسفیان شکست: مرگ یک شهروند ایرانی بر اثر استنشاقِ گاز اشک آور

سکوتِ خانواده یوسفیان شکست: مرگ یک شهروند ایرانی بر اثر استنشاقِ گاز اشک آور

لادنِ مصفایی همسر علی حسن پور از جان باختگان اعتراضات مردمی بعد از انتخابات مخدوش ۲۲ خرداد در گفتگو با جرس به نسبت فامیلیِ آقای لطفعلی یوسفیان با همسر خود اشاره می کند و در عین حال تاکید می کند که کشته شدگانِ حوادثِ بعد از انتخابات تنها محدود به کسانی نیستند که از آنان در رسانه ها نام برده شده است بلکه کسانی هستند که در سکوت خبری قربانی شده اند.

همسر این شهیدِ ۲۵ خرداد که پیش از این چندین بار در مورد وضعیتِ پرونده همسرِ خود از طریقِ رسانه ها اطلاع رسانی کرده و از مسوولانِ کشور خواسته بود تا قاتلِ همسرش را شناسایی و معرفی کنند، اینبار در مورد نحوه ی جان باختنِ آقای لطفعلی یوسفیان یکی از بستگانِ نزدیکِ آقای حسن پور می گوید: در جریان اعتراضاتِ خیابانیِ سال ۸۸ آقای یوسفیان در اثر استنشاقِ گاز اشک آوربه بیمارستان منتقل شد و در نهایت پس از چندین روز بستری و مراقبت ویژه، در همان بیمارستان جان باخت.

آرش یوسیفان فرزند لطفعلی یوسفیان نیز در مصاحبه ای با جرس دلیلِ سکوتِ خانواده خود را وضیعتِ حاکم بر فضای کشور در روزهای اعتراض به نتایجِ انتخابات اعلام می کند و می گوید: حتی مسوولان بیمارستان ابن سینا هم برای اینکه خانواده ما دچار مشکل نشود، همان زمان به ما گفتند: ما علت فوت پدرتان را «ایستِ قلبی» اعلام می کنیم، چرا که در غیر این صورت ممکن است جسد را به خانواده تحویل ندهند و دردسر های بعد آغاز شود. ولی دردسر از همان زمانی آغاز شد که پدر من بدون اینکه هیچ نقشی در راهپیمایی داشته باشد قربانیِ بی مسولیتی کسانی شد که برای خاموش کردنِ اعتراضاتِ مردم از گاز های اشک آوری استفاده کردند که موجب مرگِ پدرم شد و پزشکان هم گفتند که متاسفانه کاری از دست شان بر نمی آمد…

خبرگزاری فارس و ایرنا خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران در همین دو سال اخیر بارها از طریقِ پخش تصاویری از یک کودکِ بحرینی که در اثر استنشاق گاز اشک آور جان با خته بود، اعتراض می کردند که چرا مأموران امنيتيِ بحرين براي مقابله با تظاهر كنندگان علاوه بر استفاده از سلاح‌هاي گرم، از گازهاي اشك آور شيميايي نيز بهره مي‌برند كه باعث خفگي و حتي كشته شدن افراد مي‌شود.

همچنین صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در سال گذشته بارها خبری را پخش می کرد که نشان می داد یک زن فلسطینی بر اثر استنشاق گاز اشک آور پرتاب شده از سوی پلیس اسرائیل در جریان تظاهرات علیه دیوار حائل، جان خود را از دست داده است.

این اخبار در حالی منتشر می شد که مخالفان دولت جمهوری اسلامیِ ایران نیز بارها خبر داده بودند؛ در جریان راهپیمایی های خیابانی معترضانِ ایرانی نیز ماموران امنیتی از گازهای اشک آوری استفاده می کردند که اين گازها عوارضي همانند عوارض استنشاق گازهاي شيميايي را دارد و موجب خفگی می شود اما رسانه های رسمی دولت در این باره سکوت کردند .

جرس با آرش یوسفیان تنها فرزندِ پسرِ لطفعلی یوسفیان در مورد ماجرای جان باختن پدر وی در بیمارستان ابن سینا که به گفته این خانواده به دلیل استنشاق گاز اشک آور بوده است، گفتگویی انجام داده است که در پی می آید:

آقای یوسفیان، قبل از ورود به پرسش های اصلی ممکن است بفرمایید با توجه به اینکه پدر شما در تیر ماه ۸۸ و دقیقا در آغاز روزهای اعتراض به انتخابات جان خود را در بیمارستان از دست دادند، چرا تا کنون سکوت کرده اید ؟

فکر می کنم پاسخ به این پرسش شما را خیلی ها که در ایران زندگی می کنند و از نزدیک روزهای درگیری را به یاد می آورند می دانند. پدر من کارمندی بود که در رده معاونت هم در سازمان های مختلف از جمله سازمان کشاورزی همین کشور به مردم خدمت کرده بود، روزهایی که بر اثر استنشاقِ گاز اشک آور دچارمشکل تنگیِ نفس شده بود و ما او را به بیمارستان منتقل کردیم، روزهایی بود که نگران بودیم افشای این واقعیت زندگیِ پدری که به تازگی همسرش را هم از دست داده بود را دستخوشِ مشکلاتِ جدی تر کند. پدرم آدم ساده ای بود که سرش به زندگی خودش بود و اصلا به سیاست کاری نداشت، وارد هیچ دسته و گروهی هم نشده بود، در روزهای اعتراض هم از محل کارش که حوالی خیابان آزادی بود به همراه یکی از همکارانش به خانه بر می گشت که این اتفاق برایش افتاد. پدرم بعد از مرگ مادرم خیلی سختی کشید ما نمی خواستیم مشکلی برایش درست کنیم. حتی خود مسوولانِ بیمارستان هم به ما گفتند اعلام اینکه ایشان به واسطه استنشاق گاز اشک آور جان باخته است ممکن است مسکل درست کند، برای همین سکوت کردیم .

آیا پدرِ شما پیش از این اتفاق از سالم بود؟

مدارک چکاب کامل پزشکیِ پدرم تا پیش از استنشاق گاز اشک آور نشان می دهد که او سالم بود. پدرم عادت داشت همیشه چکابِ کامل انجام می داد، او حتی از من که فرزندش هستم سالم تر و قوی تر بود ولی بعد از آن اتفاق واقعا دچار مشکل شد. هرگاه چهره اش به یادم می آید که در روزهای آخر از نفس تنگی روی زمین می نشست نمی توانم به این سکوت ادامه دهم تا شاید صدای من توسط مسولان شنیده شود و هیچ گاه برای مقابله با اعتراض های مردمی که در هر کشوری هم ممکن است رخ دهد از چنین گازهایی استفاده نکنند و در نظر داشته باشند که مردم معمولی هم در همان اطراف درگیری ها سکونت دارند، رفت و آمد دارند که ممکن است به همین شکل مظلومانه قربانی شوند.

پس پدر شما در واقع برای شرکت در راهپیمایی هم به خیابان نرفته بود؟

دقیقا، همانطور که گفتم ایشان یک کارمند بودند که محل کارشان نزدیکی محل درگیرها و اعتراضات خیابانی بود. یعنی اگر هم برای اعتراض شرکت کرده بود و به همین دلیل جان می داد شاید موضوع فرق می کرد ولی پدرم به هیچ وجه وابسته به هیچ جریان سیاسی نبود. اما در انتخابات سال ۸۸ برای اولین بار شرکت کرد و مثل خیلی از مردم دیگر او هم به یک نامزد انتخابات رای داده بود. در شب انتخابات من خبر را اشتباهی متوجه شده بودم و به او گفته بودم بالاخره کاندیدایی که به او رای دادی پیروز شد، او خیلی خوشحال شد و گفت خب معلوم بود با این همه میزان مشارکت چه کسی پیروز می شود اما صبح روزِ بعد از انتخابات وقتی نتیجه را از تلویزیون شنید بسیار به او شوک وارد شد و تعجب کرده بود.

حالا ممکن است برگردیم به روز واقعه و برایمان توضیح دهید که دقیقا در کدام یک از خیابان های تهران و چگونه این اتفاق رخ داد؟

شهر اوضاعِ به هم ریخته ای داشت. پدرم ماشین مرا با خودش برده بود و هنگام بازگشت از محل کارش که حوالی خیابان آزادی بود، میان شلوغی و ترافیک مجبور به توقف شدند. او همراه یکی از همکارانش بود که ناچار شدند در گوشه ای ماشین را پارک کنند، ناگهان می بینند که ماموران برای پراکنده کردن جمعیت گاز اشک آور پرتاب کردند. گاز وارد ماشین آنها می شود و در فضای بسته ی ماشین این گاز می پیچد و آنها ناگزیر می شوند برای دقایقی پیاده شوند . حال پدرم خیلی بد می شود و در آن شرایط به او آب آشامیدنی می رسانند که فکر می کنم شرایط شان بدتر می شود. پدرم ۵۶ ساله بود و هیچ مشکل و بیماری تا پیش از آن نداشت. اما آن روز وقتی به خانه برگشت دیگر حالش به روزهای قبل از آن اتفاق بر نگشت. نفس کشیدن برایش چنان سخت شده بود که من چند روزی به محل کارم نرفتم و در خانه ماندم تا از او مراقبت کنم. خودش هم می گفت از خانه بیرون نرو نمی دانم چه اتفاقی ممکن است برای من بیافتد. گاهی وقت ها از شدت نفس تنگی روی زمین می نشست، به خودش می پیچید و اصلا نمی توانست تکان بخورد.

وقتی شرایط پدر را دیدید او را به کدام بیمارستان منتقل کردید؟

روزهای خیلی شلوغی بود اما من با دیدن وضعیت پدر نگران شده بودم و بعد از سه روز او را به بیمارستان ابن سینا واقع در صادقیه ی تهران منتقل کردم چون دیگر در خانه کاری از دست مان بر نمی آمد و اصلا نمی دانستیم چه باید بکنیم.

آیا پزشکان تشخیص دادند که علت نفس تنگی های سخت ِ پدر شما و بی طاقت شدن او برای چیست؟

حقیقت اش این است که اول نگران بودم که دلیل را بگویم، معلوم بود که مواد شیمایی در اثر استنشاق گاز در بدن پدرم هست. ولی پدرم که جبهه نرفته بود تا دلیلش را مثلا اثرات مواد شیمایی دوران جنگ اعلام کنیم. از طرفی بعد می دیدم پرونده کاری و زندگی پدرم شفاف است و اگر دلیلش را هم بگوییم مشکلی پش نخواهد آمد یعنی پدرم نه مجاهد بود، نه انقلابی بود، نه جنگجو بود و نه وابستگی به جریاناتی داشت که اگر جریان گاز اشک آور را بگوییم برایش مشکلی پیش بیاید. برای همین حقیقت را به پزشکان گفتیم. یادم هست وقتی یکی از پزشکان به پدرم گفت شما چه تحملی داشیتد که سه روز با این وضعیت در خانه ماندید من خیلی تعجب کردم چون هیچ وقت فکر نمی کردم که گاز اشک آور چنین اثراتی داشته باشد که حتی پزشکان هم تحملش را سخت بدانند.

پدرتان کارمند بود آیا بستری شدن در بیمارستان و دلیل آن را همان زمان به محل کار او هم اطلاع دادید؟ یعنی آیا دوستان و همکارن ا و می دانستند که چه اتفاقی رخ داد؟

من خودم همان زمان به محل کارشان اطلاع دادم و گفتم پدرم در بیمارستان بستری است و نمی تواند در محل کار خود حاضر شود. از طرفی یکی از دوستان شان هم که خودش همان روزِ درگیری همراه پدرم بود و در جریانِ اتفاقی که افتاد هم قرار داشت. تمام خانواده و فامیل ما هم موضوع را می دانستند.

با این توصیف چرا دلیلِ فوت پدرتان را در بیمارستان چیزِ دیگری اعلام کردند؟

به من شوک وارد شده بود که به همین سادگی یک انسان جانش را به خاطر گاز اشک آور از دست داد، با همان حالت شوک و نگرانی به بیمارستان رفتم ومسوولان و پزشکان بیمارستان به من گفتند، بزرگترین کمکی که ما می توانیم در این اوضاع به شما بکنیم این است که دلیلِ فوتِ پدرتان را «ایستِ قلبی» اعلام کنیم . آنها می گفتند اگر دلیل اصلی را بنویسیم به این زودی ها جسد را به شما تحویل نخواهند داد و دردسرهای بعدی شروع خواهد شد.

و شما نظرِ بیمارستان را پذیرفتید؟

من تنها پسر خانواده هستم، یک خواهر هم دارم که ازدواج نکرده بود، خواهر دیگرم هم به تازگی ازدواج کرده بود، مادرمان را هم تازه یک سال قبل از جان باختنِ پدرمان از دست داده بودیم، پدرم نه کار سیاسی کرده بود و نه وابستگی به هیچ جریانی داشت، ناگهان با اتفاقی مواجه شدیم که اصلا نمی دانستیم چه باید بکنیم. از طرفی فکر می کردیم نظری که بیمارستان به ما گفته است در واقع نوعی لطف است به ما تا وارد یک مشکلِ جدی نشویم برای همین ما هم پذیرفتیم تا از آن شوک نجات پیدا کنیم و همچنین پدرمان را که واقعا بی گناه و بدون هیچ دلیلی جان داده بود با آرامش به خاک بسپاریم. قبلش فکر می کردیم پدرمان به سلامت از بیمارستان مرخص خواهد شد، ساعت هشت صبح وقتی از بیمارستان به من زنگ زدند و گفتند پدر شما فوت کرده است حتی خود من هم باورم نمی شد. تا زمانی که مراسم تدفینِ پدرم برگزار نشده بود ما هیچ کدام مان باورمان نمی شد که همه چیز تمام شد و گازهای شیمیایی که استفاده کرده بودند داشت پدرمان را از درون نابود می کرد و در نهایت موجبِ از دست دادن جانش شد…

برای مراسم تدفین هم طبیعتا چون کسی دلیلِ فوت ایشان را نمی دانست مشکلی پیش نیامد، درست است؟

برای مراسم تدفین همه آمده بودند، به آن دوست پدرم که همراهش در روز درگیری بود هم واقعا شوک وارد شده بود، می دانست که پدرم آدم با انرژی، سالم و کشتی گیر بود… کل خانواده ما، اطرافیان و آشنایان همه می دانستند برای پدرم چه اتفاقی افتاده است همه در مراسم تدفین آمدند و چون کسی دلیلش را نمی دانست، پس مشکلی هم پیش نیامد و پدرم مظلومانه به خاک سپرده شد.

الان دیگر نگرانی های روزهای اول که به آن اشاره کردید را ندارید؟ یعنی نگران نیستید که بازگو کردن این مسئله احیانا مشکلی به وجود آورد؟

نه چون دارم حقیقتی را می گویم تا مسوولان امر به این مسئله توجه کنند و به خاطر داشته باشند اینگونه اعتراض های مردمی ممکن است در هر کشوری پیش بیاید اما این راهش نیست که با گازهایی شیمیایی اینطوری آدم کشی رخ دهد که واقعا زندگی یک خانواده را نابود کند. من خودم در روزهای آخری که پدرم در بیمارستان بستری بود به دنبال تدارک عروسی ام بودم و پدرم بارها می گفت از بیمارستان که مرخص شوم زودتر این عروسی را برگزار می کنیم چون حالم اصلا خوب نیست و نمی دانم چه اتفاقی رخ می دهد. پدرم می گفت بزرگترین آرزوی من این است که در عروسی تنها پسرم باشم. حالا هم که سکوتم را شکستم به این دلیل است که دلم می خواهد مسوولان بدانند برای زندگی شهروندان معمولی چه مشکلاتی به جود می آورد همین گازهای اشک آوری که برای کنترل راهپیمایی ها استفاده شد… شاید باید بشنوند برای من به عنوان یک جوان و شهروند این کشور، بعد از پدرم چه اتفاقی افتاد. بزرگترین ناراحتیِ من این است که پدرم در روز عروسی بالای سرم نبود، پدری که همه آرزویش همین بود که در مراسم عروسی تنها فرزندش باشد به چه جرمی و به چه گناهی از برآورده شدن ساده ترین آرزویش محروم ماند؟ ….

آیا حرفی برای مسولان بیمارستان ابن سینا هم دارید و یا اساسا قصد پیگیری قضایی هم دارید؟

تصور خودم هنوز این است که در آن روزهای درگیری و اضطراب، پزشکان بیمارستانِ ابن سینا چون مظلومیت و آرامش پدرم را از نزدیک دیده بودند نیت شان خیر بود و می خواستند ما جسد پدرم را بدون هیچ مشکلی تحویل بگیریم، برای همین شاید واقعا قصد کمک به ما را داشته اند تا پدرم و ما بیش از این آسیب نبینیم…من هر کاری کنم دیگر پدرم زنده نمی شود اما اگر این مسئله تا همیشه توی دلم می ماند و سکوت می کردم، تا همیشه تحت فشار و ناراحتی روحی بودم، خودم را نمی بخشیدم اگر نمی گفتم که پدرم چه مظلومانه و چقدر آسان جلوی چشم های ما بدونِ هیچ گناهی جان داد…

از:   مسیح علی نژاد

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: