خانه > مقاله > لیلی پورزند: بزودی صدای پدر را در خصوص آنچه بر سرش آوردند، در اختیار عموم قرار خواهیم داد

لیلی پورزند: بزودی صدای پدر را در خصوص آنچه بر سرش آوردند، در اختیار عموم قرار خواهیم داد

سیامک پورزند روزنامه نگار با سابقه ایرانی با بیش از پنج دهه سابقه خدمت در رسانه‌های جمعی بویژه مطبوعات، روز جمعه نهم اردیبهشت ماه به زندگی خود پایان داد. او در دادگاهی غیرعلنی محاکمه و به یازده سال زندان محکوم شد.ه بود اما چندی بعد به دلیل وخامت حال جسمانی‌اش به بیمارستان منتقل شد و سپس در منزل شخصی تحت تدابیر امنیتی قرار داشت و تلاش اعضای خانواده وی برای دریافت اجازه خروج از کشور برای وی هیچگاه به نتیجه نرسید.

لی لی پورزند در رابطه با تلاش های خانواده برای رفع محدودیتها و فشارها می گوید: «ما هم برای برطرف شدن ممنوع الخروجی پدر و هم برای دریافت امان نامه (حتی لفظی و ضمنی) تلاشهای زیادی کردیم. از جمله نامه نگاری های متوالی به سران حکومتی، از رهبر و ریاست جمهوری و روسای قوه قضاییه و دادگاههایی که مسئول پرونده پدر بودند گرفته تا مقامات سفارتی خارج از کشور و حتی هر جای غیر رسمی که به ما امیدی می دادند تا رابطه ای ایجاد کنیم و تقاضایمان را کتبی یا شفاهی مطرح کنیم دریغ نکردیم، اما به هیچکدام از این نامه ها پاسخی داده نشد. تا اینکه این بلاتکلیفی همچنان ادامه داشت تا مردی از سن هفتاد و پنج سالگی تا هشتاد سالگی در بلاتکلیفی و تنهایی مطلق زندگی را بگذراند به این امید که بتواند روزی فرزندان و همسر خود را ببیند.»

گفتنی است، مقامات قضایی جمهوری اسلامی به اتحادیه اروپا قول داده بودند که سیامک پورزند را به زودی آزاد خواهند کرد، اما هیچگاه این آزادی تحقق نیافت.

متن کامل گفتگوی «جرس» با لی لی پورزند دختر سیامک پورزند در پی می آید:


خانم پورزند، شما از مرگ پدرتان با عنوان خودکشی نام بردید می توانید در رابطه با علت آن صحبت بفرمایید.

علت مرگ پدر در حقیقت یک مرگ خواسته یا خودکشی در اعتراض به شرایط زندگی و بلاتکلیفی که او سالیان سال به اجبار تحمل می کرد، بود. پدر در حقیقت یکی از مهمترین قربانیان پروژه اطلاعات موازی دوران اصلاحات بود که ربوده شد و یکسال و اندی را در سلولهای انفرادی و مخفی سیستم اطلاعات موازی نگهداری شد و در جلوی دوربین های تلویزیون مجبور به اعتراف بر علیه خود و دیگران شد. و بدنبال آن به یازده سال حبس محکوم شد و همچنین یک پرونده باز محاربه هم داشت. بعد از آن یکسال و اندی هم تا سن هفتاد و چهار سالگی در زندان اوین بسر برد و نهایتا بدلیل بیماری و کهولت توسط نیروهای امنیتی به بیمارستان مدرس منتقل شد. عمل های زیادی بر روی وی انجام شد و بعد از آن به خانه برگشت اما زندان بزرگتری برای او ایجاد کردند و اجازه خروج از کشور را به او ندادند که بتواند فرزندان و همسر خود را ببیند. اعضای درجه یک خانواده هم بدلیل فعالیتهای حقوق بشری، سیاسی و فرهنگی که داشتند نمی توانستند به کشور بازگردند. خانواده هم اینقدر خسته و صدمه دیده بود که توان دیدن یک هزینه گزاف دیگر را با از دست دادن عزیز دیگری نداشته باشد.


می توانید از اقداماتی که برای برطرف شدن این محدودیتها از جمله ممنوع الخروجی پدرتان انجام دادید برایمان بگویید؟

ما هم برای برطرف شدن ممنوع الخروجی پدر و هم برای دریافت امان نامه حتی لفظی و ضمنی تلاشهای زیادی کردیم. از جمله نامه نگاری های متوالی به سران حکومتی از رهبر و ریاست جمهوری و روسای قوه قضاییه و دادگاههایی که مسئول پرونده پدر بودند گرفته تا مقامات سفارتی خارج از کشور و حتی هر جای غیر رسمی که به ما امیدی می دادند تا رابطه ای ایجاد کنیم و تقاضایمان را کتبی یا شفاهی مطرح کنیم دریغ نکردیم اما به هیچکدام از این نامه ها پاسخی داده نشد. تا اینکه این بلاتکلیفی همچنان ادامه داشت تا مردی از سن هفتاد و پنج سالگی تا هشتاد سالگی در بلاتکلیفی و تنهایی مطلق زندگی را می گذراند به این امید که بتواند روزی فرزندان و همسر خود را ببیند. این را هم اضافه کنم که امکان خروج غیرقانونی برای پدر مهیا بود اما ایشان هیچگاه حاضر نشد که این کار را انجام دهد.


علت آن چه بود؟

پدرعقیده داشت یا باید در ایران بماند و جان بسپارد یا به شکل قانونی از کشور خارج شود. و یا دادگاههای حقیقت یابی تشکیل شود و بررسی کنند که چرا با زندگی او چنین کردند.


خانم پورزند اشاره داشتید که پدرتان طی دوران زندان و فشارهای شدید مجبور به اعتراف اجباری شد. بعد از رهایی از زندان، هیچوقت از فشارها و شکنجه های آن دوران برای شما صحبت کردند؟

برای مدتهای مدید خیر و حتی در درد دلهایی که با دوستان می کرد می ترسید از آنچه بر سرش آورده اند حرف بزند چون از تکرار آن فشارها وحشت داشت. تا اینکه سال 2006 پدر احساس کرد که مجددا می خواهند او را ببرند. دلیلش هم مراجعه ماموران و بازپرس پرونده اش بود و متوجه شد که سناریو در حال تکرار شدن است و آنجا بود که تصمیم گرفت بخشی از آنچه که بر سرش آوردند را برای من بازگو کند. من صدای ایشان را دارم اما هیچوقت بخاطر امنیت ایشان آنها را پخش نکردم. حالا بعد از مرگ او و بعد از اینکه این دوران بحرانی بگذرد حتما صدای ایشان را در اختیار عموم قرار خواهم داد.


آقای پورزند یکی از روزنامه نگاران باسابقه ایران بودند . لطفا کمی در خصوص فعالیتهای فرهنگی و روزنامه نگاری ایشان برایمان بگویید؟

پدر خیلی زود و در سن جوانی فکر کنم هفده سالگی فعالیت مطبوعاتی خود را شروع کرد. ایشان اولین کلوپ سینمایی ایران را پایه گذاری کرد که به نوبه خود کاری نمونه در کل خاورمیانه بود. در مجله فردوسی و روزنامه کیهان و مجله های سینمایی قلم می زد…

تا بعد از انقلاب که سالها به اجبار خانه نشین بود دوباره کار خود را بعد از ده سال با کار فرهنگی آغاز کرد و سردبیر چند مجله علمی، فرهنگی و هنری و نشریه انجمن مهندسان راه و ساختمان ایران بود. در دوران اصلاحات هم بطور غیر رسمی شروع به فعالیت در روزنامه های اصلاح طلب کرد اما کار مهمی که انجام دادند مدیریت مجتمع فرهنگی غیردولتی در ایران بود و کارهای ماندگاری را در آنجا انجام داد تا اینکه ربوده شدند و سرنوشت چنین رقم خورد.

اما چیزی که پدر را برجسته می کرد عشق او به زندگی بود. دردی که ما الان تحمل می کنیم بسیار عمیق است به علت اینکه پدر علی رغم اینکه در طول زندگی و سختی هایی که در دوران زندان و شکنجه های آنجا، تحمل کرد اما عاشق حیات و رنگ بود. برای مثال در نامه هایی که به فرزندان خود می نوشت از چندین رنگ استفاده می کرد و از رنگهای شاد آبی، بنفش، سبز استفاده می کرد و الان که او نیست من فکر می کنم رنگ و متفاوت بودن را دوست داشت و براحتی عشق خود را به زبان می آورد و هیچ مرزی برای بروز احساساتش در هیچ شرایطی قائل نبود.


آخرین دیدار شما با پدر چه زمانی بود؟

سال 2001 بود که بعد از اینکه مادر از زندان آزاد شدند من به ایران رفتم. پدر خیلی انسان احساسی بود و در فرودگاه نمی توانست رفتن دوباره من را ببیند و حالش بد شد و آخرین حرفی که زد این بود که می خواهم تولد بعدیش را با من در کانادا جشن بگیرد اما دیدار ما در فرودگاه آخرین دیدار بود.


آیا قبل از مرگ پدرتان با ایشان صحبتی داشتید؟

من چهار ساعت قبل از مرگ پدر با او از طریق تلفن صحبت کردم. پدر مدتی بود که ناراحتی جسمی داشت و نمی خواست به بیمارستان برود و اضطراب شدیدی داشت که ریشه اش همان فشارهای سالهای اخیر و خشم از وضعیت موجود بود و می گفت هر بار که به بیمارستان می روم و درمانم می کنند حالم خوب می شود اما دوباره باید این شرایط و دوری را تحمل کنم، پس فایده ای ندارد. اما باز با او صحبت کردم و از پیگیری های جدید برای رفع ممنوع الخروجی دوباره برایش صحبت کردم تا قبول کرد اما وقتی گفتم دوستم می آید تا شما را به بیمارستان ببرد گفت اگر امکان دارد فردا اینکار را انجام دهم. بعد هم سوال عجیبی کرد که دوباره کی زنگ می زنی؟ و احساس کردم که مضطرب است و نیاز به حرف زدن دارد. گفتم سه ساعت دیگر زنگ می زنم و تلفن هم بالای سرم است هر زمان که احساس استرس داشتید زنگ بزنید. تا اینکه سه ساعت دیگر زنگ زدم جواب نداد و بعد متوجه شدم که در اعتراض به این شرایط دشوار خودکشی کرده است...


آیا اطلاع دارید که پدرتان پیش از مرگ نامه ای یا صدایی از خودشان بجا گذاشته اند یا خیر؟

زمانیکه این اتفاق افتاده ابتدا ماموران کلانتری به صحنه آمده اند اما بعد که پدر را شناسایی کردند ماموران امنیت ملی و دادگاه انقلاب و بخش جنایی وارد شده اند و به گفته شاهدان عینی ابتدا جسد را برده اند و بعد تمام نوشته ها و وسائل شخصی و خانوادگی زیادی را با خود برده و درب منزل را هم پلمپ کرده اند.


در پایان هر صحبتی دارید بفرمایید.

من فقط می خواهم بگویم رفتن پدر پیام بزرگی در خود داشت. پدر همیشه دوست داشت کارها و حرف هایش پیام داشته باشد و خیلی ما را نصحیت می کرد. به همین علت حرکت آخر ایشان یک پیام و یک نصحیت در خود داشت. پیام آن این بود که اگر ده سال تحمل کردیم لازم نیست این تحمل فقط بصورت منفعل باشد بلکه مرگ هم می تواند یک حرکت در مقابل ظلم و بی عدالتی باشد و پدر این روش را بعنوان اعتراض انتخاب و خودش را بدینگونه آزاد کرد و نشان داد که باید مبارزه کرد و ادامه داد و هیچگاه از پا ننشست. اما نصحیتی که در این حرکت بود خطاب به مسئولین حکومتی است که مرگ هم می تواند خبرساز شود و حرکت و فکر ایجاد کند. به نظر من این سرنوشت خانواده ما نبود بلکه این نمونه ای از هزاران هزار خانواده ایرانی است که یک عزیزی را در این سی و دو سال در راه آزادی از دست داده اند و عواقب چنین رفتارهایی چیزی نیست که فقط قربانی شکنجه و ناعدالتی را تحت تاثیر قرار دهد بلکه این یک روندی است که خانواده و دوستان و نسل های آینده را تحت تاثیر قرار می دهد.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: