خانه > مقاله > نامه «محسن مخملباف» به رهبری درباره حکم جعفر پناهی

نامه «محسن مخملباف» به رهبری درباره حکم جعفر پناهی

21 دسامبر 2010 بیان دیدگاه Go to comments

به گزارش وبسایت شخصی محسن مخملباف، وی در نامه خود آورده است: دیشب تا به صبح نخوابیدیم. اگر منظورت بد خواب کردن ما بود، موفق شدی. دیشب هر که یک بیت شعر در عمرش خوانده بود، نخوابید. نه برای 6 سال زندان، که جعفر پناهی به زندان بزرگ و کوچک‌ات خو کرده است. برای محرومیت‌اش از 20 سال سخن گفتن.

گفتنی است جعفر پناهی، فیلم‌ساز ایرانی ار سوی شعبه‌ ۲۶ دادگاه انقلاب به قضاوت پیرعباسی به «شش سال حبس تعزیری و ۲۰ سال محرومیت از ساختن و کارگردانی هر نوع فیلم و نوشتن فیلمنامه و هر نوع مصاحبه با رسانه‌ها و مطبوعات داخلی و خارجی و خروج از کشور» محکوم شد.

متن کامل نامه مخملباف به رهبر جمهوری اسلامی به شرح زیر است:

دفتر شعر مرا دزدیدند

خامنه ای، ای رهبر شعر دوست!

نگو که نمی دانی.نگو که بی خبری. در بیت حضرتت و به قلم مبارکت ، حکم جعفر را بریده اند. قاضی بیچاره تنها حکم ولی فقیه را از روی دست خط تو خوانده است.

خامنه ای رهبر شعر دوست!

دیشب تا به صبح نخوابیدیم.اگر منظورت بد خواب کردن ما بود، موفق شدی.دیشب هر که یک بیت شعر در عمرش خوانده بود ،نخوابید. نه برای 6 سال زندان، که جعفر پناهی به زندان بزرگ و کوچکت خو کرده است. برای محرومیتش از 20 سال سخن گفتن.

ای رهبر شعر دوست!

احکام تو رهبر فرزانه غریب است. بسیار غریب .تو در قضاوت از شعر بیدل غریب تر می نمایی. نگاه کن! تو حکم کرده ای که منقار قناری را بدوزند، چرا که آوازش گمان نرفته است که در مدح تو بوده باشد.

ای رهبر خود در قفس بیت رهبری!

دلم برایت می سوزد.برای شعرهایی که می توانستی و نسرودی. برای اسارتت در محاصره ملازمانت.ای اسیر بزرگ !

گداترین گدای شهر از این که می تواند بی مهابا در شهر پرسه بزند، از تو در آزادی ثروتمند تر است.اکنون این تویی که از واقعیت محرومی. تو یی که پیش از آن که به هر کجا سفر کنی، واقعیت را برایت یزک می کنند، ای خود قناری بی آواز خوش!

بگذار خاطره ای واقعی از یک شاعر سرزمینت را فاش کنم.اما نخواه که نام شاعر را بگویم. شاعر اکنون مرده است.لیک بیم آن دارم که اگر از او نام ببرم، مریدانت قبر او را به آتش بکشند.

در شهرستانی فیلم می ساختیم. فرماندار شهر شنیده بود که علیه او شعرهای نابی گفته شده است.که در دهان مردم شهر می چرخد. این و آن را مامور کرده بود تا شاعر این شعرهای ناب را بیابند.هر که طبع شعر داشت را دستگیر کردند و نیافتند. تا این که گمان بر شاعر بزرگ شهر که پیرمردی تکیده بود رفت.

به حکم حاکم شهر، دفتر شعر شاعر را ربوده بودند و هیچ شعری که خلاف حاکم باشد نیافته بودند.اما حاکم گفته بود قدرت شعری که علیه من گفته شده، به قدرت شعر شاعر بزرگ شهر است. پس برای عذاب شاعر، دفتر شعرهای منتشر نشده او را که حاصل عمرش بود ربودند.شاعر التماس می کرد که مرا زندانی کنید. غل و زنجیر کنید.شلاق بزنید. اما دفتر شعرم را پس بدهید. پس نداده بودند. و گفته بودند تو از شعری که علیه حاکم شهر گفته شده ، بی خبری و ما از دفتر شعرهای تو.این به آن در. بگرد تا بگردیم.

وقتی ما وارد آن شهر شدیم. شاعر دیگر دیوانه ای ژولیده و تکیده بیش نبود. چو مجنونی در پی لیلای خویش.چون حافظی در به در غزل خویش، سر در کوی و بیابان می نالید:

ای وای
ای وای
دفتر شعر مرا دزدیدند.

خامنه ای ای رهبر شعر دوست!
دفتر شعر پناهی را به او پس بده.

21 دسامبر 2010
محسن مخملباف

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: