خانه > مقاله > کودتاچی ناکام و رهبر کارآزموده

کودتاچی ناکام و رهبر کارآزموده

پررنگ ترین نوشته هایی که این روزها ماحصل 9 ماه نبرد ملت و حاکمیت را به تصویر می کشند، حکایت از این دارد که همهء بلوای انتخابات 22 خرداد و حوادث قبل و بعد آن، ریشه در بحث جانشین رهبری دارد. نکتهء تاریک و پرتناقض این تحلیل ها، آنجاست که مغز متفکر و تصمیم گیرندهء اصلی تقلب در انتخابات و حوادث پس از آن را، رهبری نظام می دانند.

 اگر بپذیریم که محور بحث ها، بحث جانشین رهبری بوده، بدون شک ذینفع اصلی این داستان رهبر آینده و همهء کسانی است که قرار است در زمان ولایت او، عهده دار قدرت گردند، نه شخص رهبر فعلی. به همین دلیل به ظاهر ساده می توان دریافت که اگر هم رهبر فعلی، سودای انتخاب جانشینی مناسب برای خود در سر داشته باشد، هرگز آن را به بهای بدنامی خود و هتک حرمت های فراوان در سطح جامعه و تنزل خود در سطح یک حزب سیاسی، نمی ستاند و اصولا اگر قرار بود که رهبری برای انتخاب جانشین خود، دولت و مجلس را یک دست نموده و اصلاح طلبان را قلع و قمع کند و هاشمی را از سمت های خود برکنار کند، پس آن همه زحمت و تلاش برای یک دست کردن و مهره چینی در مجلس خبرگان از برای چه بود؟ مگر نه این است که خبرگان رهبری و همهء نهادهای نظلمی، انتظامی و قضایی، گوش به فرمان رهبری هستند؟

 بنا به دلایلی که در این نوشتار خواهد آمد، نگارنده بر این عقیده است که حتی اکر بلوا بر سر جانشینی رهبر باشد، مرکز ثقل فرماندهی کودتاچیان، چیزی حوالی همان جایی است که احمدی نژاد و دوستانش ایستاده اند و نه بیت رهبری.

  موسوی، اصلاح طلب اصولگرا

  خاتمی رفت و موسوی آمد، تا اصولگرایان و رهبری با دیدن نخست وزیر امام، هم او که خود را اصلاح طلب اصولگرا می خواند، به این باور برسند که اصلاح طلبان سر جنگ با کسی ندارند و نه به قصد براندازی آماده اند و نه تغییر قانون اساسی و نه تغییر رهبری و همهء آمال و آرزوهایشان قدری اصلاح است آن هم در چارچوب قانون اساسی و نجات دادن کشور از دست ماجراجویی به نام احمدی نژاد. اما بیت رهبری در محاصرهء تحلیل گران دولت و افراطیون جناح راست بود. از یک سو خطر انقلاب مخملی و آشوب های خیابانی پیاپی به رهبری گوشزد می شد و از سوی دیگر اصولگرایان افراطی با اقدامات خود، زمینه شکل گیری آن را فراهم می ساختند. نامهء سرگشادهء هاشمی به رهبری، اعلام نگرانی های مکرر اصلاح طلبان از وقوع تقلب و به خیابان کشیده شدن هواداران موسوی آن هم به رنگ سبز، سندهایی بود که احمدی نژاد و دوستان یکی پس از دیگری برای اثبات سناریوی خود بر روی میز رهبری قرار می دادند. نمایشنامه نویسی احمدی نژاد و دوستان تنها به یک پردهء دیگر نیاز داشت. آن هم وقوع واقعه ای بود که مدتها خطرش را گوشزد کرده بودند. و آن چیزی نبود جز پدیده ای به نام انقلاب مخملی.

  تقلب عریان

  داستان 22 خرداد و نتایج باور نکردنی آن بر کسی پوشیده نیست. تقلب عریان همان چیزی بود که عدم تمکین موسوی و اصلاح طلبان و به میدان آمدن سبز پوشان را ناگزیر می ساخت. آیا دیگر تردیدی برای رهبری نظام در درستی نظریهء وقوع انقلاب مخملی از سوی اصلاح طلبان باقی مانده بود؟ شاید نخستین نماز جمعهء پس از انتخابات، مهمترین لحظات عمر رهبری ایران بود، که می بایست با اتخاذ سخت ترین تصمیم زندگی خود، تاریخی ترین سخنرانی عمر خویش را ایراد کند. سخنانی که یک ایران، انتظار شنیدنش را می کشید.

 تصمیم رهبر، حمایت از احمدی نژاد با علم به وقوع تقلب انتخاباتی بود. اما نه از آن رو که خود طراح تقلب بود.

 در بازی شطرنج زمانی می رسد که شطرنج باز مجبور به انجام حرکتی خاص می گردد، مجبور بودن شطرنج باز هرگز به معنای پذیرش باخت نیست. شطرنج باز در هنگام وقوع حرکت اجباری، سعی در سپری کردن آن حرکت و کشاندن بازی به سمتی دارد که با ترمیم آرایش نیروهای خود، نبض بازی را به دست گیرد.

 نماز جمعهء 29 خرداد، همان لحظهء تاریخی بود. حمایت رهبری از احمدی نژاد یک اجبار بود و نه یک انتخاب. اجباری که به لطف بازی ظریف و بی نقص مدیریت کودتا حاصل گشته بود.

 رهبری می دانست که پذیرش تقلب در انتخابات و ابطال آن و به ریاست رساندن موسوی، هرگز تعبیر کنندهء درایت رهبری در نزد مردم نمی گشت، بلکه نشان دهندهء تسلیم رهبری در برابر راهپیمایی عظیم 25 خرداد بود. اگر بپذیریم که پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات و بازگشتشان به قدرت، کابوس آن شبهای رهبری بوده است، به طریق اولی می توان دریافت که ابطال انتخابات و فراهم کردن بازگشت موسوی به قدرت، به پشتوانه جنبش عظیم سبز، موسوی را بدل به قدرتی غیر قابل مهار می ساخت که در هر بزنگاهی، تهدید کشاندن مردم به خیابانها همچون شمشیری بر سر رهبر و اصولگرایان سنگینی می کرد.

 از سوی دیگر انتخاب احمدی نژاد متقلب، خالی از خطر نبود. وقوع تقلب عظیم انتخاباتی، از پس 4 سال اتهام زنی و پرونده سازی و سناریو نویسی، نشان از اجرای طرحی داشت، که هزینهء کشاندن کشور به مرز فروپاشی، گواهی از عظمت و بزرگی آن طرح می داد.

 اما به هر سو، انتخاب احمدی نژاد کم خطرتر بود. بودن احمدی نژاد در جبههء اصولگرایی و بر تن داشتن جامهء ولایت مداری، هر چند در ظاهر، عواملی بود که امکان مهار وی را در آینده به کمک سایر اصولگرایان وفادار به رهبری، میسرتر می ساخت .

 انتخاب سومی هم بود. عدم موضع گیری صریح و بی طرف ماندن حداقل برای مدتی، راه حلی بود که بدون شک در آن لحظات پر تلاطم از ذهن رهبری گذشت. اما ماحصل بی طرف ماندن رهبری، تلویحا به معنای تأیید وقوع تقلب بود. اعلان بی طرفی که گواهی از بی شهامتی و یا بی صداقتی رهبر از بیان واقعیت می داد، به طرفداران جنبش سبز جرأت تکرار 25 خردادهای دیگری عطا می کرد که در صورت وقوع، سقوط دولت احمدی نژاد اجتناب ناپذیر می نمود. سقوطی که شاید این بار گریبان رهبر بی صداقت و بی شهامت را نیز می گرفت و نظام را تا سرحد سقوط پیش می برد. فی الواقع، در راه حل اول و سوم، سقوط دولت احمدی نژاد قطعی بود. تفاوت در این بود که در صورت حمایت رهبری از موسوی، احتمالا رهبری در حاشیهء امنیت قرار می گرفت اما در صورت بی طرفی، رهبر به سرنوشتی مشابه احمدی نژاد دچار می گشت. بی تردید، اتخاذ موضع بی طرفی، بدترین تصمیمی بود که می توانست از سوی رهبر اتخاذ گردد.

 و این چنین بود که محمود، انتخاب رهبری شد.

  تقابل جنبش سبز و رهبری

  احمدی نژاد که نیک می دانست که این بازی نقطهء برگشت ندارد، در همان روزهای نخست بلوای انتخاباتی، حذف و دستگیری همهء نیروهای مخالف خود را خواستار شد. کودتای چند مرحله ای احمدی نژاد، بدون حذف کامل اصلاح طلبان و جریان وابسته به هاشمی به مرحلهء بعد نمی رسید و چون سایر اصولگرایان را با خویش همراه نمی دید با سخنرانی هایی آتشین و بیان جملات تحقیرآمیز، به آتش این خرمن دامن زد تا شاید پای ورزی رهبران اصلاح طلب در مواضع خود، سبب سرکوب وسیع آنان گردد.

 اما روزهای نخستین تابستان 88، دنیا به کام طراحان کودتا نبود. نوک تیز پیکان جنبش سبز احمدی نژاد را نشانه رفته بود. تردید ها در حوزهء علمیه و اردوی اصولگرایان به وفور دیده می شد. شاید اگر اوضاع بدین منوال سپری می گشت، طرح نه موسوی و نه احمدی نژاد و آمدن اصولگرایی معتدل تر به میدان، امکان بررسی می یافت. اما نماز جمعهء 26 تیر هاشمی و راهپیمایی روز قدس در 27 شهریور، بازی را به سمتی دیگر برد.

 تیم سایبری کودتا، با بهره گیری از همهء ابزارهای اطلاعاتی و امنیتی خود، با انعکاس وسیع تصاویر نماز گزارانی که خواندن نماز جماعت را نمی دانند و بزرگنمایی شعارهای ضد رهبری و ضد نظام در فضای مجازی، از یک سو پروندهء، خاک گرفتهء انقلاب مخملی را احیا نمود و در نزد همهء اصولگرایان و مراجع قم، جنبش سبز را جنبشی ضد دین، ضد رهبری و ضد نظام به تصویر کشید و با یکسان سازی سرنوشت خود با سرنوشت نظام، بقای خویش را بقای نظام دانست و از سوی دیگر نوک پیکان جنبش سبز را از سمت خود به سمت رهبری حرکت داد با این امید که مواجههء مستقیم جنبش سبز و رهبری، زمینه ساز سرکوب کامل آنان از سوی دستگاه قضایی و امنیتی تحت فرمان رهبری گردد.

  مهار احمدی نژاد

  اینجا همان جایی بود که رهبری نشان داد که از رسم ملک داری به نیکی آگاه است. عدم سرکوب کامل جنبش سبز و عدم بازداشت رهبران آن و عدم برکناری هاشمی از ریاست مجمع تشخیص مصلحت، نه از آن رو بود که دل در گرو آنان داشت و نه به واسطهء واهمه از پشتوانهء مردمی آنان. بلکه از آن جهت بود که وجود این نیروها را برای برقراری توازن قوا لازم می دید. وقتی که احمدی نژاد در جریان معاون اولی مشایی برای نامهء رهبری تره هم خرد نکرد، تا جایی که رهبری ناچار به انتشار آن نامه گردید، وی دانست که فراهم نمودن امکان یکه تازی احمدی نژاد، همان چیزی است که باید از آن پرهیز کرد.

 فاتح میدان حذف رهبران جنبش سبز و به زندان افکندنشان و عزل هاشمی، نه رهبری که احمدی نژادی بود که وعدهء به پایین کشیدن غارتگران و افشای مافیا و به سقف چسباندن سر مخالفان را داده بود. رهبری می دانست که قدرت بی حد و حصر و میدان بی مخالف همان چیزی است که باید از دست محمود دور باشد. از همین رو اصلاح طلبانی ضعیف اما نه در قدرت و هاشمی نصف و نیمه با حفظ همهء سمت های خود و احمدی نژاد رییس جمهور اما درگیر با دو نیروی فوق، بهترین مدل توازن قوا از سوی رهبری بود.

 احمدی نژاد که همه تلاشهای خود را از دست رفته می دید، تمام نیروی خود را برای قرار دادن رهبری در یک حرکت اجباری دیگر و متقاعد ساختن وی برای سرکوب کامل جنبش سبز، متمرکز نمود.

  پروژهء عصر عاشورا

  حوادث عصر عاشورا، پیش از آنکه معلول کثرت و قدرت نیروهای جنبش سبز باشد، محصول تیم امنیتی- اطلاعاتی کودتاچیان بود. حضور کم تعداد و سوال برانگیز نیروهای امنیتی، آن هم در روزی که جنبش سبز ماهها انتظارش را می کشید، تحریک مردم توسط همین نیروهای اندک امنیتی، خشونت عریان بر علیه مردم، نظیر زیر گرفتن یک نفر با ماشین نیروی انتظامی، وقوع حوادث مشکوکی چون آتش زدن تکیه عزاداری، واژگون کردن ماشین پلیس، اشغال کیوسک کلانتری، پتانسیل لازم را برای شکل گیری بزرگترین شانتاژ خبری بر علیه جنبش سبز، فراهم کرد.

 نخستین عکسهایی و فیلم هایی که از واقعهء عاشورا به دنیا مخابره می شد، محاصرهء نیروهای ضد شورش توسط مردم، آتش زدن موتورهای پلیس و باتوم کشیدن از دست ماموران امنیتی بود.

 دیگر پیش بینی روزهای پس از عاشورا کار دشواری نبود. بزرگترین هجمهء خبری صدا و سیما بر علیه جنبش سبز، تحریک نیروهای مذهبی بر علیه جنبش و به کار گیری تمام رسانه های خبری و ابزارهای دولتی برای شکل گیری راهپیمایی 9 دی.

 سخنران راهپیمایی سازماندهی شدهء 9 دی، با خشم و کینه، وعدهء سرکوب همهء سران جنبش سبز را چاشنی سخنان سرشار از فحاشی خود کرد. خشم انقلابی سازمان یافته در حال شعله کشیدن بود. شعار مرگ بر موسوی و خاتمی از تریبون رسمی راهپیمایی به گوش می رسید. روزهای پس از راهپیمایی 9 دی، روزهای سخن گفتن از اجرای بند میم وصیت نامهء امام بود. بازیگران میدان کودتا، لحظه به لحظه، عرصه را بر همهء ارگانهای تحت امر رهبری تنگ تر می کردند. عصیان اصولگرایی افراطی می رفت تا رهبری را در آچمزی دیگر قرار دهد.

 اما آنکه از 9 دی بهرهء لازم را برگرفت نه احمدی نژاد که رهبری بود. 11 روز بعد، درست همان روزهایی که احمدی نژاد می رفت تا به نیک بخت ترین کودتاچی معاصر بدل گردد، همان روزهایی که همهء گمانه زنی ها بر بازداشت رهبران جنبش سبز بود، بازی به گونه ای دیگر رقم خورد.

 همان رهبری که در روزهایی نه چندان دور، رهبران جنبش سبز را از اردوگاه خواص به بیرون رانده بود، این بار در یک سخنرانی تاریخی، در سالگرد قیام 19 دی، همهء نقشه های احمدی نژاد را نقش بر آب کرد.

 سخترانی آتشینی که بعدها دستمایهء نماهنگ معروف » أین عمار» گشت، در میان خیل شعارهای خشم آلود حاضران که شاید چشم انتظار شنیدن فرمان قتل رهبران جنبش سبز بودند، در میانهء راه تغییر مسیر داد و همه را به اطاعت از مر قانون فرا خواند و هر گونه عمل خارج از چارچوب قانونی را کمک به دشمن دانست. و تاکید کرد که «ورود افرادی که شأن و مسئولیت قانونی ندارند، قضایا را خراب می کند».

 بلوای اجرای بند میم وصیت نامهء امام به خاموشی گرایید. حسینیان، استعفای نمایشی خود را از مجلس پس گرفت. اعدامها به دو تن که آنها هم بازداشت شدگان پیش از انتخابات بودند، تقلیل یافت. دیگر کودتاچی شکست را پذیرفته بود.

  سخنرانی 20 دی رهبری، پایان رویاهای محمود احمدی نژاد، برای فتح بی درد سر و تمام و کمال میدان سیاست بود. اجرای کودتای احمدی نژاد و دوستان برای مدتی نا معلوم به تعویق افتاد. دیگر خبری از حرکت اجباری و روزهای دشوار خرداد 88 نبود. ابتکار عمل از دست محمود به درآمده و به دست رهبر افتاده بود. پس از تعیین تکلیف رهبری با اصولگرایان افراطی، مسئولان امنیتی، به بازی موش و گربه با جنبش سبز پایان داده و تصمیم به مهار کامل اعتراضات خیابانی گرفتند. راهپیمایی 22 بهمن با یک راهپیمایی مهندسی شده، مهار شد. آرایش نیروهای سیاسی ثبات نسبی یافت. خطر بازگشت اصلاح طلبان به حکومت تا مدتی مرتفع شد. جریان روشنفکری و عقبهء نظری اصلاح طلبان به شدت سرکوب شد. جایگاه هاشمی علیرغم بقا در سمت های خود، تضعیف شد و اصول گرایی افراطی حداقل برای مدتی به مهار درآمد.

  برندگان و بازندگان

  در کوتاه مدت، بلوای سال 88 هیچ فاتح مطلقی نداشت. تمامی ساختار سیاسی و مدنی جامعه، آسیب دید. علیرغم آنکه در جریان 9 ماه کشمکش، هالهء تقدسی که در طی سالیان، پیرامون ولایت فقیه تنیده گشته بود، در هم شکست، اما به سبب مدیریتی که شخص ولی فقیه در طول این 9 ماه اعمال کرد، بدون شک بازندهء اصلی این داستان نه رهبر که اصولگرایی افراطی بود که از پوسته خویش به درآمد اما به مراد نرسید.

 از آن سو جریان وابسته به هاشمی بیش از گذشته تضعیف گشت اما توانست بقای خویش را بیمه کند. ساختار سیاسی احزاب اصلاح طلب، با آسیب جدی مواجه گشت. نظریهء اصلاح طلبی در چارچوب قوانین و رویه های موجود با چالش جدی مواجه شد. فضای فعالیت برای افراطیون هر دو جناح فراهم تر گشت و بدنهء اجتماعی اصلاحات، هزینهء گزافی پرداخت نمود.

 اما در بلند مدت، رهبری با دردسرهای فراوانی از برای حفظ این توازن شکنندهء سیاسی روبروست. اصولگرایی افراطی مترصد یک فرصت دیگر است. اصلاح طلبان درصدد بازسازی ساختار ویران شدهء خویش و جایگزین کردن نیروهایی به جای ژنرال های زندانی گشتهء خویشند.

 شاید بتوان گفت که امیدوارکننده ترین چشم انداز از آن جنبش سبز است. که به بهای هزینه هایی که در 9 ماه پرداخت نمود، امروز صاحب هویتی است، که به پشتوانهء آن، هنرمندان ، نویسندگان ، روشنفکران و دانشگاهیان را در دامان خویش گرد آورده. سرمایه ای بی نظیر که نوید دگرگونی های عظیمی را در فضای حاکم بر جامعهء ایران می دهد.

 9 ماه منازعات سیاسی در بالاترین سطوح حاکمیت، امکان رشد و باروری جنبشی را فراهم ساخت که به رغم دنباله رو بودنش در 9 ماه گذشته، آینده ای روشن و تأثیر گذار را در معادلات آیندهء سیاست ایران وعده می دهد.

 پی نوشت:

 1-بدون شک مهمترین نقدی که به این نوشته وارد است پررنگ دیدن منازعات سیاسی در لایه های قدرت و کم رنگ دیدن و دنباله رو بودن جنبش اجتماعی سبز در قالب اعتراضات خیابانی است. واقعیت این است که در جامعه ای که فاقد احزاب فراگیر است و در فضایی که امکان سازماندهی تشکیلاتی فراهم نیست، اعتراضات خیابانی تنها تاکتیک هایی مقطعی برای بهره گیری از قدرت چانه زنی بیشترند و استفادهء افراطی از آنان، بی هدف، هزینه دار و گاها دارای اثری وارونه اند، همان طور که در عاشورا شاهدش بودیم. لذا دنباله رو دیدن اعتراضات خیابانی از تحولات لایه های فوقانی قدرت، تحلیلی دور از واقعیت نیست.

 2- در طول 9 ماه گذشته، وقایع فراوان دیگری رخ داده است که از ذکر آنها به دلیل طولانی شدن این نوشته خودداری ورزیدم. وقایعی نظیر حضور هاشمی در نماز عید فطر رهبری، استعفای نمایشی حسینیان از نمایندگی مجلس(فشار روانی اصولگرایی افراطی)، دعوت از اصلاح طلبان در برنامه های صدا و سیمای تحت امر رهبری در قالب برنامهء رو به فردا(نشانه های عدم تمایل سرکوب کامل اصلاح طلبان پس از وقایع عاشورا علیرغم تمایل اصولگرایی افراطی) از جمله وقایعی است که در راستای تحلیل فوق قابل ارزیابی اند.

 از: علی حسین قاضی زاده

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: