خانه > مقاله > عید ما

عید ما

سلام یار دبستانی !

  باز بهار ! و باز لبخند بنفشه ها ، باز ضیافت رنگ ها ، باز رویش سبزه ها و جوانه زدن برگ ها ، باز و …. ( و چه تکرار زیبایی ! )

    باز نوروز و باز به خود می بالیم از داشتن هزاران سال افتخار ! باز نوروز و باز چشم ها را که می بندیم تمدن سه هزار ساله مان ( و شاید بسی بیش تر !!!) را به یاد می آوریم … سه هزار سال پر از نقش و نگار ! هفت سین را که چیدیم ، روزگار کوروش و داریوش است که جلوی چشمانمان رژه می رود و ناخودآگاه لبخند می زنیم به شکوه تخت جمشید ! لبخندی که چقدر زود می شکند و اشک می شود و از چشمان پر از درد و غصه مان جاری … و آن همه زیبایی ناگهان جایش را می دهد به یاد روزهایی که تلخ تر از زهر گذشتند و آن وقت است که دلمان می خواهد دنیا همان جا بایستد و آسمان و زمین سیاه پوش شوند به عزای یاران دبستانی از دست رفته مان …

    آن وقت است که از همه دنیا فقط یک لبخند اشکان را می خواهیم و چشم های ندا … می خواهیم سهرابمان برگردد سر درس و مشقش ؛ یاران دبستانی مان را پشت نیمکت های کلاس می خواهیم نه سنگ قبرشان را گوشه ی بهشت زهرا …

  نه . نه ، فقط اینها که نه … همه ی شهدای جنگ و انقلاب و مشروطه مان را هم زنده می خواهیم !

    آن وقت است که اشک هامان سیل می شود، و داغ صد ساله به آتشمان می کشد … که :

  متاب ای بلند اختر ای آفتاب        میفروز ای چشمه ی ماهتاب

  فرو ریز ای بر شده آسمان           ممان واژگون بر بلند جهان

  خمیدت قد ای کوژ پشت از شکیب      ز ماندن بگو تا چه داری نصیب ؟

  زمین، از چه داری چنین رام دیر ؟       دهان باز کن، طعمه ی خود بگیر

  زمان ای شتابنده ی بی قرار             بمان دیگر از پویش بی قرار

  بهارا، سیه پوش و غمگین نشین         میارای بیهوده چهر زمین

  مرویان دگر سبزه بر طرف جوی          به ژاله، مشوی، از گل و لاله روی

  میفشان سر گیسوی بید بن          وگر  می کنی سوگوارانه کن

  مپیرای بالای سرو سهی             مبادت دگر، هیچ خرمگهی

  تو، ای تفته دل، ای دماوند کوه        چه مانی چنین با دروغین شکوه

  خروشان شو ای خفته ی سیم سر       برار آنچه داری درون جگر

  نیاید مگر هیچت از هیچ درد              که ماندی چنین دیر آرام و سرد ؟

  اگر سنگ این میهنی، سالیان            چنین مانده، اندر فلاخن ممان

  چه جای شکیب است و صبر و درنگ     ببار ای جگر تفته، باران سنگ

  بسوزان و خاکستر و خاک کن             زمین را ز نامردمان پاک کن

    می خواهم اما ، بمانم ! سبز سبز … جایی گوشه ای از بهشت زهرا دو چشم جوان به من     و توست !

    جای خیلی ها امسال پای سفره ی هفت سین خالیه !

    دولت و کابینه اش و قدرت ارزانی خودتان ( عزیزان دربندمان را آزاد کنید )

   به یاد عماالدین باقی و- فیض اله عرب سرخی

از: سعید

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: